درد و دلي از يك فرشته مرده



خورشيد و ماه

10:38 PM یکشنبه، 23 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 چشم هایش را که گشود
پسرک
ناخوداگاه پرسید
شب شده است؟!
شب شده بود
و او هنوز داشت از خوبی های خورشید زمزمه میکرد!

خورشید و ماه


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 3

دزدي اجري

5:28 PM یکشنبه، 16 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 و به عینک چشم هایم که هیچگاه تمیز نبوده
که گر بر چشمانم نبود ان شب..
پشت دیوار
هیچگاه تو را نمیدم
قسم
که عینکم را دزدیده اند
گر نه تو هنوز انجایی و من
هنوز پشت دیوار
به انتظار
سیگاری دیگر دود میکنم

 

divar


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 1

1 2 3

10:19 PM پنجشنبه، 29 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 اینجایم و به تمامی خودم مینگرم...
در پس اینه ای که اربده میکشد خداحافظ
و گلی خشکیده در شیشه ای به رنگ مات
که در تلالو اینه به تن بیابان زده خود مینگرد
به کجا میکشانیم تن بازمانده خود
که از دیروز ها به فردا ها پرواز میکند بی بال و کرم وار و بی پیله
به کجا می کشانم تورا ای روح من
امید من
ذهن من
خودم
به کجا باید بروم
بهتر است راه را گه گاه کوتاه کنیم
زیرا نبودیم یا که نیستیم و نخواهیم شد انچه که روح نیست...انچه نیستیم
من پای خود را قطع میکنم نه به امید انکه بالهایم در اید
به امید انکه افکارم به زمین عادت نکنند
و فرار را بر قرار
و
قرار را بر اصرار
و
اصرار را بر سکوت
و
سکوت را بر شکست
و
شکست را بر عبث
و
خود را به همه اینها

دودستی پیش کش میکنم

بی دلیل و حرف پیش و پس

چرت میگویم بی گمان میگویی

می دانم... افکارم ماننده فاحشه ای منتظر یک موتور گازی هرزه شده است
او خود را به تخت میسپارد و لنگ های دراز
من خود را به زمین و خاک پر نیاز
تا خاکی شوم
زمین منزلگه هیچکس نیست
از راه اسمان باید رفت

 

123


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 9

. . .

1:55 PM شنبه، 17 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 خواندند ۱ نقطه...

خواندند دومین نقطه...

خواندند سومین نقطه...

دیگر نقطه ای نمانده بود

اما میدانستند که حرف ها بسیار است

دست که بالا میبرد.... میخواست گریه کند

خدا میدانست

خدا همه چیز را میدانست...

اما او دیگر چیزی نداشت در عین حال که همه چیز داشت

پر بود اما نه در انکه ان ها میخواستند

دست روی میز گذاشت و تیغ را امتحان کرد

مرگ نزدیک بود

نگریست

چه قدر چیز ها داشت که از دست بدهد

اما انها نمیخواستند

تیغ ترسید...نزد.. نه نزد

بر بلندای سقوط که رفت... آسمان ابری بود

ابر ها تک به تک و سر به هوا

باری میکردند میان اسمون

اب میریختند روی این بلندای عظیم

امد که بپرد .. باد نذاشت

ویژ ویژ میکردند ماشین ها

سرعت داشتند اهن های متحرک با چراغ زرد!

امد که برود... اهن نگذاشت

 

کاش که تمام این داستان ها واقعی بود

کاش که نمیزاشتند...

او قبل از تیغ رفته بود!

 

کیش و ماتی که تنها ماتش ماند


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 12

نوشته هاي يك رواني !!!

9:54 PM دوشنبه، 21 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 آسمان آبی بود

پشت چشمانم پر از هق هق ابر

پشت چشمانش همه فریاد صبر

ناگهان آسمان آمد زمین

کوه جابه جا شد بی دریغ

از صدای نعره فریاد شیر

ناگهان از گوشه ای گربه ای پرید

و سگی واق و واق کرد ناگزیر

گنجشکی بود سینه سفید

رنگ کرده بود برف را سینه اش

و بود ...با اینکه زیاد بود اما بود ... همه جا بود

رود خانه را میشست در خود یا که خود را در رودخانه

رودخانه را میشست بی شک

آسمان زمین نبود

پرواز را بلد بود

سینه سفید بال داشت ۲ عدد

آبشار را ... سد را ... خود را... همه را رد میکرد

بلد بود بپرد ... بلد بود

آن ۲ که گفتم عدد نبود....

هزاران ۲ بود در فراسوی عدد

۴ چشم بود و هیچ چشم

دو گوش بود هزار زبان بریده

دو گوش دیگر تفاوت صدا را می یافت از جیک جیک رود خانه

بالا بود هر چه بود

بالاتر از شهری که می گفتن زیره ماست و شب ها چراغ هایش بی نهایت است

البته با اینکه صاف بود و سر پایینی اما بالا

بالا تر از صد دفتر خاطره اما

پایین تر از خدا

جایی میان من و ما

پشت سر گذاشته شد.. همه خاطره ها

گذشت از کنار سرم ناگهان فریادی بی صدا

کجا رفتن کجا رفتن کججججججا؟!!!!

کسی من رو صدا کرد؟!!

نه خیالم بود که عر عر میکرد صدای قاطر را

براستی که حیوان عجیبیست

راستی قاطر عر عر میکند یا که شیهه

ینجه میخورد یا که سیب؟!

این را میدانم که او هم با یک ؛هش ؛ می ایستد

البته هش را یحتمل صاحبش گفت

زیرا من که حرف خر نمی فهمم!

چه میگفتم راستی؟!!

آسمان آمده بود زمین... یادم رفته بود

آسمان آمده بود بالا و پایین میرفت او

این بار از هیچ نظمی پیروی نمیکرد ٬عجیب!

شده بود میوه ممنوعهء سیب!

قطره شور رودخانه

شایدم که چشمه!!

کسی چه میداند آن زمان که آسمان زمین آمد چه شده بود؟!

من؟!

من هم نمیدانم به تمامی آب هایی که حسرت تنه من در دلشان ماند

نگاهم ترسان بود یا که ترساننده کس نمیداند

من هم نمیدانم که چه را باید بدانم

تو میدانی یا که تو هم گیجی؟

ای بابا تو هم که سر شار از هیچی

پاشو پاشو کوه فریاد میزند

سکوت لب هایم را میخواند

شایدم که باید طرح بزنم تا که نبینم راسته درختان جنگلی شکل را

یا که فرار کنم نا خود آگاه

دست و پایم را بلرزانم و بلرزاند و بی اختیار سرم گیج رود

دروغ بگویم بی شک که چه خبر؟!

شاید باید بنشینم و ۳ ثانیه حرف بزنم

نچ

باید فرار می کردم بی شک از ترس قبول مقبولیت!

نچ

باید میماندم برای اثبات محبوبیت!

نچ

باید هیچ نگویم تا طلوع دوباره خموشیم یا که خموشیت

نچ

اینجا منم که تنها منم که منی هستم که با منی ای ایستاده ام به دست!

 

 


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 26

روزنه اي به بي نهايت

12:43 PM دوشنبه، 7 دی هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 چشم هایش را گشود... نوری عجیب در چشمهایش میدرخشید...صبح دوباره تمام خاطرات قدیم در ذهنش فیلم وار حرکت میکرد...دخترک دیشب به تمام اتفاق های زندگی اش فکر کرده بود...کودکی و دستهای مهربان پدرش...تاتی تاتی کردن های مادرش...حس عجیبی در چشم هایش موج میزد...قدم اول را که برداشت فریاد ها به آسمان رفت ... او قدرتش دست هایش و صدایش با تمام قدرت حنجره اش را به تکاپو وا میداشت ... دخترک تنها نبود ... هنوز میشد امید را در چشم هایش دید.. نوره عجیبی که از دیشب همچنان به تلالو خود ادامه میداد ... پسرک آرام از کنار دخترک رد شد و فریاد زد "عزاس عزاست امروز...." و به راه خود ادامه داد ... دخترک همراه با پسرک فریاد زد... و پشت پسرک به راه خود ادامه داد...همهمه عجیبی در جمعیت موج میزد ٬ دخترک نگاهی به جمعیت کرد و با جمعیت همراه شد٬ چشم هایش موج غریبی از ابدیت را به جهان هدیه میداد.
صبح شده بود... مادر ناگهان دلش برای دخترک تنگ شد... به  کنار تخت رفت و به چشم های بسته دخترک خیره شد.. ناگهان تمام تن مادر لرزید ... ترسیده بود.. ترسی عجیب که دلیلی برای ان پیدا نمیکرد... با بوسه ای دخترش را بیدار کرد و او را با تمام وجود در اغوش گرفت... عجیب بود چشم های دخترک عجیب بود...انگار پر بود از همه چیز
صبح شده بود ... پدر به استقبال دخترک آمده بود...چشم های مرد به در خیره شده بود... در خانه برای پدر عجیب ترسناک  بود... دستهای دخترش را ناگهان بوسید

جمعیت فریاد زدند " عزاست عزاست امروز روز عزاست امروز..." دخترک همهمه را حس میکرد و همراه با جمعیت فریاد می زد و با تمام وجود به طرف جمعیت میدوید ... خیابان از دود پر شده بود .. در گوشه گوشه خیابان بوی خیانت گلو را می سوزاند... ناگهان بارش سنگ ها شروع شد .. دخترک پشت باکس تلفن قایم شده بود... پسرک پشت سرش فریاد زد بدوووووووووو.. دخترک به زیره پل هجوم آورد... بارش سنگ ها پایانی نداشت... انگار خیانت شکل سنگ در آمده بود و از آسمان می بارید.. دخترک چشم هایش را رو به آسمان گرفت... عجیب پاک بود... سنگ ها می باریدند..."عزاس عزاست امروز روز عزاست امروز..."

خیابان عریض بود و جمعیت در تمام آن جمع شده بودند و فریاد میزدند... دخترک همره با جمعیت به جلو دوید .. خیانت ناگهان از نگاه مردم ترسید.. خیانت از مردم میترسید... خیانت نگاه دختر را دید... خیانت می ترسید... خیانت...خیانت... جمعیت فریاد میزدند ".. میجنگیم..." خیانت فرار کرد.. سنگ را دید و گلوله برداشت.... رو به مردم کرد از نو حجوم آورد اما نه با دست .. با چرخ هایی آهنین تا تمام تن مردم را له کند...
دخترک سنگ دستانش را با تمام وجود پرتاب کرد...ناگهان جمعیت به سمت مخالف دویدند ، دخترک رو به رو را نمیدید... پسرک مقابلش فریاد زد ندویید.. ندویییید... اما دیگر دیر شده بود... حجوم آهنین خیانت به نزدیکی مردم رسیده بود... دخترک همراه با جمعیت میدویید اما پاهایش انگار سست شده بود .. چشم هایش به چشم های پسرک در مقابلش افتاد.... پسرک از روی جدول به وسط چمن ها میخواست بپرد.. تمام بدن پسرک ناگهان لرزید... انگار مغز پسرک از کار افتاده بود.. میخواست دستان دخترک را بگیرد.. میخواست فریاد بزند "بپر" .. میخواست.. میخواست.. میخواست...  اما دیگر دیر شده بود... پای پسرک که از جدول رد شد حجوم آهنین و خشمگین خیانت بدن دخترک را له کرده بود ... پسرک برگشت و به زمین نگاه کرد.... چشم های دخترک عجیب بی نور بود و عجیب پر امید... آسمان عجیب پاک بود... پسرک فریاد زد " عزاس عزاست امروز ... روز عزاست امروز... ملت سبز ایران.. صاحب عزاست امروز"
مادر زیارت عاشورا میخواند و گریه میکرد.... پدر خیره به در بود... چشم های مادر حرکت نمی کرد.. پیره مرد چشم هایش خشک بود... در تکانی نمیخورد... در خانه عجیب ترسناک شده بود....عجیب مسکوت

پسرک ظهر کابوس میدید... چشم هایش را که بست صورت دخترک فریاد میزد... بپر    بپر    بپر    بپر..... اما دخترک نگاه میکرد.. پر از امید... دخترک آسمان را نگاه میکرد که دور از بوی خیانت عجیب میدرخشید.. پاک بود.. پاک
پسرک من بودم

 (این پست زمانی برای عکس گذاشتن نداشت!!!)


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 10

دوست

9:15 PM دوشنبه، 30 آذر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 نمیدانی دلم از چه قرار است

                     نمیدانی که پاییز یا بهار است

نمیدانی که ره بسیار دارم

                       در این ره راهی دشوار دارم

نمیدانی گذر کردم من از چه

                       نمیدانی سفر کردم من از چه

نمیدانی که چه کوه ها شکستم

                       نمیدانی که از چه ها گذشتم

من اینجا دورم از کاشانه خود

                        غریب غربت جانانه خود

میانه خانه ام انگار غریبم

                        بسان کرمی در خانه سیبم

هرز گاهی زه خود میپرسم اینم؟!

                        که طعمم یا که من هم در کمینم؟

اگر طعمم چرا آسوده ام من

                        اگر نیستم چرا بیهوده ام من

اگر مستم چرا محتاط و محتاج

                        اگر هشیار چرا فکرم در حراج

خلاصه روز گاری دارم ای دوست

                       نگاهه چاره خواهی دارم ای دوست

نه عاشق و نه مست و نه خرابم

                       قایقی داغان به روی این سرابم

                                                    گهی دیگر فراموش و هرزگاهی به خوابم

خدایا یادت است روزی بگفتی

                      که از گردن ما چیزی شنفتی؟

شنفتی خسته و بیمار گشتم

                       بگفتی من خودم هشیار گشتم

برایت عقل دادم خوب بیاندیش

                        که هرچی کاشته ام آنرا بکندیش

خدایا حال پشیمان گشته ام من

                         زحال دنیا حیران گشته ام من

بگیر دستم دگر باره خدایا

                         که شاید رها گردم دوباره خدایا

که شاید بشکند غربت جانم

                         که نندازد جهان از تک و تایم

 

 

(عکس این پست بعدا گذاشته میشود)

 


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 9

ان روزها كه خنديديم

3:04 PM شنبه، 30 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 او گفت و ما خندیدیم.. او گفت و بازهم گفت.. ما هم خندیدیم و بازهم خندیدیم.. او گفت و ما خندیدیم.... او گفت و ما خندیدیم

انقدر خندیدیم که زلزله آمد... زمین اسمان شد و آسمان زمین و ما خندیدیم... او میگفت و ما میخندیدیم... خاک آسمان را انباشته بود٬صدای گریه می امد و بچه های خاکی قایم باشک بازی میکردن و گه گاهی هیچگاه همدیگر را نمیافتن و ما میخندیدیم.. او همانطور میگفت و ما میخندیدیم...

او باز هم میگفت و ما دیوانه وار میخندیدیم.. پرنده ها که میخواندن او بیشتر میگفت و ما میخندیدیم... از سبزه ها میگفت و ما میخندیدیم... برگ ها که زرد شد ما خندیدیم.. او میگفت ما میخندیدیم... برف آمد و ما خندیدیم... سیل آمده بود و ما میخندیدیم... جوان ها گلِی شده بودند و انگار با هم قایم باشک بازی میکردند.. میگشتن و هیچ نمیافتن...میگشتن و ما میخندیدیم... از گاو ها که علف ها را میجویدند میگفت٬ از گرما و له له زدن سگ میگفت ٬ از باران ناگهان میگفت ٬ از لیز خوردن و سفیدی میگفت و ما میخندیدیم...

میگفت گاو ها برای خوردن لاغر شده اند... میگفت قحطی آمده است و ما قهقه میزدیم... او گفت و ما خندیدیم.. او گفت و ما خندیدیم...مردها انگار گرگن به هوا بازی میکردن و ما میخندیدیم... کوه ها را بالا میرفتن تا سک سکشان نکنند... بر که میگشتن یا سر تکان میدادند یا شاخه گندم و ما میخندیدیم... مردها اشک میریختند و ما میخندیدیم .. انقدر خندیدیم که اشک میریختیم.. باران که امد ما خندیدیم... سد را که ساختن ما خندیدیم... سد ها که بلند شد ما خندیدیم.. دیوار ساختن و ما خندیدیم.. ما خندیدیم و او گفت.. ما خندیدیم و او گفت... مردم دیگر سلام نمیکردن به هم و ما خندیدیم...

برف امد و ما خندیدیم .. برف امد و ما خندیدیم.. برف امد و ما خندیدیم...انقدر خندیدیم که برف دیوار ها را پوشوند...انقدر خندیدیم که همه چی سرد شد و سفید... ما میخندیدیم... پیرمرد ها گرگن به هوا بازی میکردن با قایم باشک... گرگ می امد و قایم میشدن... گرگ میگرفتن و بالا میرفتن... ما میخندیدیم...گُر میگرفتن و پایین میومدن و ما میخندیدیم... و او باز هم میگفت... و ما باز هم خندیدیم...

میگفت وبا آمده و ما میخندیدیم.. میگفت که مردم را موش کشته و ما به فلسفه وجودیه موش میخندیدیم... میگفت کودکان در تب میسوزند و ما به چگونگی سوزوندن چند درجه تب میخندیدیم... میگفت که مادران در پستان هایشان از مریضی شیر ندارند و ما با چگونگی تولید شیر میخندیدیم...میگفت مرده ها را سوزانده اند و ما به قیافه سوخته مردگان میخندیدیم...میگفت ویروس است و ما به کوچکی ویروس میخندیدیم...

او میگفت و ما میخندیدیم....او میگفت و ما میخندیدیم... او مُرد و ما میخندیدیم...اورا دفن کردند و ما میخندیدیم... او نبود و ما دگیر چیزی نداشتیم که بخندیم!

چشم هایمان را که باز کردیم صبح شده بود...سرتاسر بیابان را صبح فرا گرفته بود... بیابان صدای موش میداد و سدی شکسته ... موشهایی که سد را خورده بودند.... خواستیم برویم...موش ها پاهایمان را خورده بودند... پرسیدیم اینجا چه شده است.. گفتند مگر ندیدید؟ گفتیم ما فقط خندیدیم .. گفتند چطور و ما گفتیم و آنها خندیدند.... ما گفتیم و آنها خندیدند... موشها خندیدند... کفتارها خندیدند...گرگ ها خندیدند... سیل ها خندیدند... ابر ها خندیدند...زلزله ها خندیدند.... و ما گفتیم و انها خندیدند... و ما گفتیم و انها خندیدند.. .ما مردیم و انها خندیدند

 

 

biaban


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 11

خاك ها و چراغها و آسمانها

8:43 AM جمعه، 22 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 اینجا خاکی اشناست٬ آرییییییی...

   من در تمامی این خاک بوده ام.....

خاک بوده ام و به خاک میروم....

                                حال هم بر خاک میروم...

اینجا خاکی آشناست!

چراغهاااااا کجااااااااییییید؟

چرااااااااااااااااااااااااااااغهاااااااااااا٬ روشن کنید مرا

                                           تا ببینند چه شرم دارد پیشانیم٬

چراغهای رنگین و خاطره ساز٬

نشانم دهید بر جهان

من بیشتر از این نبوده ام

                    خاک را تلالو نگاه پریشانم کنید..

 

بااااااد کجایی که بوزی؟

باااااد کجایی که بوزی؟

خاک آتش گرفته است....خاک بیاور ای باد

                                                      که تنها خود خود را بیارامد

خود را پس بده ای باد که برده ای

                                          خاکم را

                                                  من را

 

آآآآآآآآآآآآآآآی طبیعتت٬ دامنت را کجا میبری؟

سر میخواهم گذارم بر آن

 

آسمان بالهایم را پس بده

تا به افکارم اثبات کنم

                            از نسل میمان های بی دم نیستم.....نیستم....نیستم....

                          

خاک


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 3

روزگار!!

11:32 AM پنجشنبه، 14 آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت

 من امشب گیج و منگم

                       میهراسم از خودم... از سرنوشتم

نمیدانم که این را من نوشتم...!

نمیدانم که از جهنم یا که بهشتم...!

نمیدانم چه جور بگذشت این چند روزم..

گهی پرسم که گیجم من هنوزم؟!

 

گهی یادم بیاید روز دیرین..

                             تمام خاطرات تلخ و شیرین

گهی هم نگاهم افتد به فردا

                            بدون لحظه ای از خواب و رویا

نگاه افتد به آنچیزی که دارم....و حسرت میخورم بر آن ندارم!

 

نمیدانم چه شد این روزگارم..... خدایاااا ٬ نگرانم     نگرانم

 

خداوندا کجا رفت آن نگاهت! 

خدایا ٬ محتاج خنده هایت

خدایا روزگارم را تو بنگر... خدایا این جهانم را تو بنگر

جواب حرف این و آن چه گویم؟

                                بگویم از کدامین سمت و سویم؟

گهی چهرم نماد شرق دارد.... نگاهه من هزاران شرم دارم!

گهی دیگر من از باده شمالم....به روی موج هستی من سوارم

گهی راه جنوب در پیش گیرم... ز هرکس خبری از خویش گیرم..

سرم را سوی مغرب می گذارم...

                                   دلم را سوی تو من مینشانم..

که شاید مهره تو آید ز سویش...

که شاید ول کند٬ دنیا و روزش...

 

خدایا بازهم دیوانه گشتم... زه جهل خویش انگار فرزانه گشتم

 

ببخشم تو دگر باره که شاید... خلاص گردم از این شاید و باید!

 

 

(عکس این پست بعدا گذاشته میشود!!!!!)

 

 


موضوع: عمومی | لینک مستقیم نویسنده: دیوانه ساکت} | نظرات 14



فرشته ای از خاموشی...فرشته ای نه چندان زیبا.. و شاید فرشته ای مرده.. و دیوانه ای ساکت که مینویسد خاطراتش را

صفحه نخست
پست الکترونيک
قالب وبلاگ

(68) عمومی

(68) دیوانه ساکت
(0) دیوانه ساکت
(0) دیوانه ساکت
(0) دیوانه ساکت
(0) دیوانه ساکت
(0) دیوانه ساکت
(0) دیوانه ساکت

تسنيم وصال(زهرا)
.::همه چی::.
آسی
مرده متحرک(مريم)

قالب وبلاگ


.::قالب ساز::.
قالب های ایران بلاگ
شهر قالب وبلاگ

:نام
:ايميل

اضافه حذف

بازديد هاي امروز : 7
بازديد هاي ديروز : 15
بازديد هاي اين ماه : 180
كل مطالب : 68
كل بازديد ها : 6154
ايجاد صفحه : 0.125
ثانيه

گردآوری و ترجمه شده توسط:
گروه طراحان حرفه ای تم سی تی

WWW.THEME30T.COM

Weblog Theme By BlogSkin

قالب وبلاگ

پلنگ

Free Template Blog

قالب ایران بلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب

شهر اینترنتی ایرانیان

بهترین سایت تفریحی ایران